|
یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤
چشمهايم را می دهم و دو ستاره قرض می گيرم تا سنگفرش جاده ای را که تو از آن خواهی آمد نورانی کند ... ****************************************** و اما ٬ سهراب ... ؟ صدا کن مرا ، صدای تو خوب است صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی است که در انتهای صميميت حزن می رويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است وتنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد و خاصيت عشق اينست کسی نيست ، بيا زندگی را بدزديم ، آنوقت ، ميان دو ديدار قسمت کنيم بيا باهم از حالت سنگ چيزی بفهميم ، بيا زودتر چيزها را ببينيم ببين عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام ، بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را ... . ¤ نگارش در ساعت ٩:۱٠ ب.ظ (مهدیه ) ![]() |