|
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
شعر قبلی - باتو- سروده خودم نبود ... یکی از عزیزانم که مطمئنم هستی می شناسدش (توسلی) این شعر را به همراه چند تا شعر از خودش واسم نوشته بود ولی چون شک داشتم که این شعر هم سروده خودشه یا نه ، اسمی ازش نیاوردم ... اما حالا در همینجا ازش یاد می کنم ... کسی که حلاوت خاطرات شیرین منست . ¤ نگارش در ساعت ۸:٤٥ ب.ظ (مهدیه )![]() پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ سکوت شبانه
دلم امشب بهانه می گیرد حالتی کودکانه می گیرد گونه ها از سرشک مژگانم گوهر دانه دانه می گیرد من ندانم که آن پرنده من در کجا آشیانه می گیرد ؟ ای رفیقان ! سراغ حال مرا گیرد آن دوست ، یا نمی گیرد ؟ تو بهار منی ، چو باز آیی باغ جانم جوانه می گیرد دست مهر تو وقت گریه من سر ما را به شانه می گیرد نگهت هر کجا کمانه کند دل ما را نشانه می گیرد دست باید به سر زنم که دگر عشق من با تو پا نمی گیرد چون غمت آشناست با دل من هر زمان راه خانه می گیرد داد خود را دو چشم من با اشک از سکوت شبانه می گیرد ! لب ببندم وگرنه از این داغ آتش دل زبانه می گیرد. <<مهدی سهیلی>> ¤ نگارش در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ (مهدیه )![]() چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ مهدیه گم گشته باز آمد به وبلاگ ...
تقدیم به تو... با تو بودم که بهار اولین بار شکفت لاله ها ، لادن ها ، سوسن ها را اول بار با تو دیدم با تو چیدم با تو بوییدم پیش از آن ، گلها ، خرمن خرمن می رستند می شکفتند می پژمردند چشم من باز نبود با تو بودم که نخستین شادی با تو بودم که نخستین لبخند با تو بودم که مرا آشنا کردی و پیوستی با گرمی آتش با نرمی آب با ستاره ، مهتاب ای همه خوبیها ! آنهمه خوبیها را از من باز مگیر ! ¤ نگارش در ساعت ٧:٢٧ ب.ظ (مهدیه )![]() |