|
دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
چه شبی بود و چه فرخنده شبی . آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید. کودک قلب من این قصه ی شاد ، از لبان تو شنید : زندگی رویا نیست . زندگی زیبائیست می توان ، بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی . می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت . می توان ، از میان فاصله ها را برداشت . دل من با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست . قصه شیرینی ست . کودک چشم من از قصه تو می خوابد . قصه نغز تو از غصه تهی ست . باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ، سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ... . ـ حمید مصدق ـ ¤ نگارش در ساعت ٥:٤٤ ب.ظ (مهدیه )![]() |